با دقت بخون

ویرایش توسط روح الله:

سلام خدمت آقا معین و بقیه بچه های گل فارانی

من قضیه یا بهتر بگم مشکل پیش اومده رو نمی دونم. تو لیست کامنت ها، چه تایید شده، چه نشده و چه خصوصی هم گشتم ولی چیزی دستگیرم نشد. شاید هم معین پاکشون کرده. نمی دونم؛ بنا براین نظری هم نمی دم و موضع نمی گیرم. فقط اینو می دونم که ظاهرا آقا معین از کسی ناراحت شده و این موضوع هم تو فارانیان پیش اومده. هر موضوع و بحثی که هست بعید می دونم ارزش ادامه دادن رو داشته باشه.

شاید مشکل سر کل کل ها و پست های کل کل آمیز تو وبلاگ باشه. اینجا قبلا هم از این حرفا بوده. خدا رو شکر جنبه ی همه هم بالاست. همه می دونند که همه ی پست ها و کامنت ها در حد یه شوخیه و بس. اگر هم قضیه چیز دیگه ایه که خب منحصرا مربوط به شخص آقا معین میشه و طرف مقابلش.

پس بحث تموم! 

«عاشقی جرم قشنگی ست»

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

خداي من


گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ اي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي .

من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد.

و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ر يختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟

گفت : بارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به ناکجاآباھم نخواھي رسيد .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم .

...

«تفکر انسان مانند يک چتر نجات مي باشد يعني تنها زماني مي تواند کار کند که باز باشد»

برگرد!

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ازدواج


 http://www.turaif.me/upload/uploads/images/turaif-762faca47c.jpg

شير يه روز تصميم گرفت با دوست دخترش(ببخشيد نامزدش) ازدواج كنه

 

در وسط جشن و در گردهمايي با شكوه شير ها به مناسبت اين واقعه مهم

 

http://www.turaif.me/upload/uploads/images/turaif-2cc3eba3dc.jpg

 


موش كوچكي با احتياط زياد راهي براي خودش پيدا كرد و روبروي داماد وايساد و با صداي رسا و لرزان!! گفت " داداش عزيز ازدواج تو رو تبريك مي گم و براي داداش گنده اي مثل تو آرزوي خوشبختي دارم"

http://www.tvquran.com/Al-Shuraim.htm


 

 

يكي از شير هاي ميهمان غريد كه" موش فسقلي تو چطور به يه شير

مي گي داداش؟"

 

http://www.tvquran.com/Al-Shuraim.htm

موش با احتياط و به آرامي گفت " با اجازه تو داداش عزيز منم قبل از ازدواج شير بودم!!"

نتيجه اخلاقي با شما

به مرد بودن خود افتخار کنید

به مرد بودن خود افتخار کنید
01- همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می‌شود. 
02- مدت زمان مكالمه‌ی تلفنی شما حداكثر30 ثانیه است. 
03- برای یك مسافرت یك هفته ای تنها یك ساك كوچك دستی نیاز دارید. 
04- در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می‌كنید. 
05- دوستان شما توجهی به كاهش یا افزایش وزن شما ندارند. 
06- جنسیت شما در موقع مصاحبه‌ی استخدام مطرح نیست. 
07- لازم نیست كیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بكشید. 
08- ظرف مدت 10دقیقه می‌توانید حمام كنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید. 
09- همكارانتان نمی‌توانند اشك شما را در بیاورند. 
10- اگر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی‌گیرد. 
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است. 
12- با یك دسته گل می‌توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل كنید. 
13- وقتی مهمان به خانه‌ی شما می‌آید لازم نیست اتاق را مرتب كنید. 
14- بدون هدیه می‌توانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید. 
15- می‌توانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید. 
16- حداقل بیست راه برای بازكردن در هر بطری نوشابه‌ی داخلی یا خارجی بلد هستید. 
17- ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید. 
18- بالاخره روزی یك پیرمرد موفق خواهید شد... و اگر خوب فكر كنید می بینید كه صدها دلیل محكم دیگر وجود دارد كه شما به مرد بودن خود افتخار كنید 

آرامش سنگ یا برگ !

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده 


به 


سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید 


و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد 


جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته 


ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت 


نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا


کنم؟"


شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل 


نهر آب انداخت و گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل 


آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می 


رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب 


برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی 


اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها


قرار گرفت. 


شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر 


سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و 


درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را


می خواهی یا آرامش برگ را!"


مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما 


برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین 


می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می 


داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب 


جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من


آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"


شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های 


مخالف 


و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ 


را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و 


محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست


مده."


شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام 


شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و 


مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت 


موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما اگر 


جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا


آرامش برگ را؟"


شیوانا لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با 


اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی 


سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم 


که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و 


خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را


می پسندم

ساعت چنده ؟

مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟ 
پيرمرد : معلومه كه نه ! 
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ ! 
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! 
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ ! 
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي ! 
جوون : كاملا'' امكانش هست ! 
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي ! 
جوون : كاملا'' امكان داره ! 
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ ! 
جوون : ممكنه ! 
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي ! 
مرد جوون : لبخند ميزنه ! 
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد ! 
مرد جوون : لبخند ميزنه ! 
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني ! 
مرد جوون : لبخند ميزنه ! 
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين ! 
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! 
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم !

نكاتي مهم و به ياد ماندني

روزي از ميلتون، شاعر معروف انگليسي پرسيدند: چرا وليعهد انگلستان مي‏تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت کند اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي‏تواند ازدواج کند؟

گفت: بخاطر اينکه اداره کردن يک مملکت از اداره کردن يک زن بمراتب آسان تراست!

 

بهاء الواعظين مي نويسد: در ابتداي مشروطه، بخانه اي رفتم پير زن و دختر جواني آنجا بودند

پير زن پرسيد: منظور از مشروطه چيست؟

گفتم: قوانين جديد

گفت: مثلا چه؟

به شوخي گفتم: مثلا دختران جوان را به پير مردان دهند و زنان پير را به جوانان!

دخترش گفت: اين چه فايده دارد؟

پير زن بلافاصله به دخترش گفت: اي بي حيا! حالا کار تو به جايي رسيده که بر قانون مشروطه ايراد ميگيري؟!

 

براي ازدواج کردن لحظه‌اي درنگ نکنيد اگر زن خوبي نصيبتان شود، خوشبخت مي‌گرديد و اگر زن بدي گيرتان آمد (مثل من) فيلسوف مي‌شويد. سقراط

 

يه ضرب المثل چيني هست که ميگه: اگه از دوران مجرديت لذت نميبري، ازدواج کن. اونوقت حتما از دوران مجرديت لذت مي‏بري

وقتی نیستی...

وقتی نیستی همه جا پیش چشام رنگ غمه

دنیای من همیشه غرق سکوت و ماتمه 

وقتی نیستی دل من خون ِ برای دیدنت

برای رنگ نگات دوست داشتنت خندیدنت 

میدونی وقتی که نیستی من دیگه خواب ندارم

میدونی برای دیدنت یه لحظه هم تاب ندارم 

آخه سخته انتظار برای دیدنت گلم

بگو من چیکار کنم همیشه کم تحملم 

میدونم فردا که باز بیاد تورو می بینمت

از میون باغ گل دوباره باز می چینمت 

آخه تو فقط گل قشنگ گلدون منی

همیشه جون دل ِ غریب و بی جون منی 

عاشقت باز داره از عشق تو شاعر میمونه

برا دوری چشات از غم دنیا می خونه 

نکنه نبینمت فردا چشام بسته بشه

دنیا بی دیدن تو از بودنم خسته بشه 

آره باز دوباره دیوونه شدم از انتظار

دیگه جون من قسم یه لحظه هم تنهام نذار 

آخه من چیکار کنم بی قرارم بی قرارم

به خدا دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم

اين گوشي مال كيه؟؟؟

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
مرد: بله بفرماييد
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند
بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟

انواع زن‌ها


انواع زن‌ها (زنها مثل چی هستند؟)
زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته

بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.

زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک

آدم رو در می‌آورد.

زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.

زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم

مرتب رنگ عوض می کنند.

زنها مثل تخت خوابگاه هستند نوها و تازه هایشان کمیابند و کهنه

هایش هم سرو صدا زیاد می کنند.

زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همهشان می پرند.

زنها مثل عینک دودی هستند با هردودنیا را تیره و تار می بینی.

زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.

زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر

لوازم جانبی آنرا.

زنها مثل لاستیک سواری هستند کمتر از چهارتا بیفایده است.

زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند...



زنها مثل « مخلوط کن  هستند در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد
زنها مثل « آگهی بازرگانی  هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد
زنها مثل « کامپیوتر » هستند. کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند

زنها مثل « سیمان » هستند. وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ

آنها را از جا بکنی
زنها مثل «   طالع بینی مجلات » هستند. همیشه به شما میگویند که

چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند.

زنها مثل « جای پارک » هستند. خوب هایشان قبلا" اشغال شده و

آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی

درب منزل مردم
زنها مثل « پاپ کورن » ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولی

جای غذا را نمی گیرند
زنها مثل « باران بهاری » هستند . هیچوقت نمیدانید کی می آیند ،

چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود
زنها مثل « پیکان دست دوم  هستند ارزان هستند و غیر قابل اطمینان.

زنها مثل « موز » هستند، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند

زنها مثل  نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی

زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید

مزدای قرمز


تا آخرشو بخونید

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان، به راه خود ادامه می دادند .

دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود. شلواری هم که تن دخترک بود،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند. به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" .

مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: "

اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگزار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد .

حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

مردان مظلوم

خوشا آنکس که اصلا" زن نداره 

بلای خانگی بر تن نداره

 

هزاران زن فدای موی یک مرد

فدای گوشه ابروی یک مرد

 

نمی دانم خدا بر جنس ماده

چرا مهرووفا اصلا" نداده

 

الهی غرق ماتم باشی ای زن

همیشه همدم غم باشی ای زن

 

که گفته زن شریک عمر مرده

مگر زن میکند تخم دو زرده

 

زن  ار باشد چو حوری نزد بنده

بود بدتر ز هر مار گزنده

 

********

تقدیم به تمام مردان مظلوم عالم

آرایش 5 دقیقه ای


آرایش 5 دقیقه ای


مـعــمولا خانم ها به دنبال روشی هستند تا مدت زمان آرایش خود را کوتاهتر کنـنـد. در ایـن قسـمـت راه کــارهایی برای آرایشی ساده ظـرف مـدت زمـان ۵ دقـیـقـه و یـا حـتـی کوتاهتر بیان شده است:


دقیقه اول: قـلم مـوی رنـگ بـر را بـرداشـتــه وبـر روی گـودی چشـم، کـک و مـک ها و هرگونه کـبودی و سرخی موجود بر روی پوست بزنـید وبـا نــوک انگشتان خود بر روی قسمت های ذکرشده ضربه های آرامی وارد کنید تا مواد بخوبی جـــذب پوست شما شده و نقاط مذکور را کاملا پوشش دهند.
دقیقه دوم: با پد و یا فرچه مخصوص پن کک رابـه طـور یکسان به قسمت های مختلف پوست خـود بـزنـیـد. الـبـتـه ایـن کـار را با ملایمت انجام دهید تا باعث از بین رفتن بیرنگ کننده نشود.
دقیقه سوم: قـلـمو را بـه پودر پوشش دهنده آغشته کنید و آن را بــه زیر، بالا و اطراف چشم خود به خوبی بمالید.
دقیقه چهارم: بـا استفاده از فر مژه، مژه های خــود را حـالت دهید سپس از ریمل سیاه رنگ اســـتفاده کرده و آنرا تنها بر روی نوک مژه های خود بزنید.
دقیقه پنجم: به وسـیــله یک رژگونه برنز رنگ،گــونه و پشت چشمهای خود را کمی تیره کنید
و در آخـر نـیـز از رژ لب مورد علاقه خود استفاده کنید.

با کـمـی تمرین می توانید مدت زمان این کار را به کمتر از ۵ دقیقه نیز برسانید.

بازم بگيد آقايون بي وفا هستند ! نه خجالت نكشيد ، بگيد

بازم بگيد آقايون بي وفا هستند ! نه خجالت نكشيد ، بگيد

مرد 26 ساله چینی با نامزد 21 ساله خود که 8 روز قبل به قتل رسیده بود ازدواج کرد!!
این زوج تصمیم داشتند که در چهارم فوریه با یکدیگر ازدواج کنند اما در 28 ژانویه یک هفته قبل از ازدواجشان دختر بخت برگشته شود بوسیله دو سارق کشته می‌شود. با تمام رنج فقدان و عشق مرد هنوز تصمیم به ازدواج با نامزد خود را داشت.

 

 

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-10/download1.jpg

 

 

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-10/download2.jpg

 

 

مراسم ازدواج آنها در سالن تشیع جنازه برگزار شد و خانواده هر دو شاهد مراسم بودند. عروس لباس بسیار زیبایی پوشیده بود و در تابوت کریستالی خوابیده بود.

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-10/download3.jpg

 

داماد عکس عروس را در مقابل سالن برای خوش آمد گویی به مهمانان در دست گرفته بود.

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-10/download4.jpg


 

داماد حلقه ازدواج را به عروس مرده داد

 

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-10/download5.jpg

دختر خانوم...


چند روز پيش براي عوض کردن روغن ماشين به مکانيکي رفته بودم ..که دختر خانومي 26 -7 ساله با کبکبه و دبدبه
 وارد شد و گفت ببخشيد آقا يه 710 ميخواستم ميشه لطف کنين بدين؟؟
مکانيک گفت:710 تا چي؟؟
دختر خانوم گفت :710 تا هيچ چي ..710 ماشين من گم شده ..اگه ميشه يه دونه بدين 
مکانيک گفت :710؟؟؟حالا اين 710 چي هست ؟؟ 
دختر خانوم که عصباني شده بود گفت :آقا مگه من باهات شوخي دارم ميگم يه 710 بده ..چون خانومم فکر ميکني 
حاليم نيست ؟؟نه خوبم حاليمه ..
مکانيکه گفت :خدا شاهده خانوم چسارت نکردم ..ولي من نميدونم شما چيو ميگين؟؟
بابا جون عجب مکانيک بي عرضه اي هستي تو ..هموني که وسط موتور ماشينه ..کارش نميدونم چيه ولي همه
 ماشين ها دارن اين قطعه رو و مال منم هميشه بوده ..حالا من گمش کردم و يکي لازم دارم
مکانيکه که کلافه شده بود يه کاغذ داد به خانومه و گفت ميشه شکل اين قطعه رو بکشي اين جا؟؟
دختر خانوم هم با کلي ژست انگار که الان داوينچي ميخواد موناليزا رو بکشه يه دايره کشيد و وسظ اون نوشت
710

 مکانيک يه نيگاهي به شاهکار نقاشي انداخت و يه نگاهي هم به موتور ماشين من که درش باز بود کرد و گفت:
خانوم اين قطعه رو که ميگين تو اين ماشين هم هست؟؟ دختر خانوم باخوشحالي جيغي کشيد وگفت
آره اوناش...!!!! ميدونين چي رو نشون داد؟؟
اين رو..عکسش رو گذاشتم ببينين 

#
#
 
#
#
 


#
#
 


#
#
 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

10 قانون از سخت‌ترین یا عجیب‌ترین قانون‌های دنیا


پس این طبیعی هست که وقتی میخواین به یه کشور بیگانه سفر کنید یه مقداری هم از آداب و رسوم و قوانین اون کشور اطلاع پیدا کنید.

در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

ادبیات پشت کامیونی


لاستيك قلبمو با ميخ نگات پنچر   نكن
*****************

بقیش تو ادامه مطلبه!

 

ادامه نوشته

به سلامتیِ


به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ ميوه‌ش،
به خاطرِ سايه‌ش.
 
http://www.drinkingbeer..net/images/beercheers.gif

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

تکلیف

همیشه خانم ها به امر شریف ”شرط و شروط تعیین کردن“ مشغولن.

ولی حالا وقتشه که ما مردها هم تکلیف خودمون رو روشن کنیم.

 

خانوما توجه کنن؛ اینها قانون های ما هستن:

توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن

 1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.

 1. گریه کردن یعنی باج خواستن!

 1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:

با گوشه زدن به جایی نمی رسین

با کنایه زدن به جایی نمی رسین

با حرفای مبهم به جایی نمی رسین

صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه

 1. هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم.

 1. بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.

 1. اگه برای 17 ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین.

 1. چیزایی که 6 ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.

 1. اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟

 1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.

 1. یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!

اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟

 1. اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!

 1. کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.

 1. ما مردا فقط اسم 16 تا رنگ رو بلدیم.

 1. اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.

 1. اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.

 1. وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.

 1. لباساتون کافیه.

 1. کفشاتون هم خیلی زیاده.

 1. اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.


تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند 
.......
80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟


مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند 
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن 
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !
- اونقدر كه بچه شون مي گن قوي باشن !
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

- زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !
مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! 
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا' وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کساني که داخل شهرند سعي دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند! 
 فرانکلين

* تا وقتي آدم ازدواج نکرده اورا غيرکامل مي خوانند، بنا براين معلوم مي شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
   باب هوپ 

* مرد و زن به خاطر اين ازدواج مي کنند که نمي دانند خودشان بايد با خودشان چه کار کنند!
  آنتوان چخوف 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ مي تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقريبا هرچيزي مي تواند سبب جدايي آنان شود!
 سامرست موام 

* جوانان بسيار خوبي را ديده ام که لياقت بهترين سرنوشت ها را داشتند اما تحت تاثير حماقت ذاتي خود يکسره به سوي مجلس عقد رهسپار شدند!
 ميخاييل لرمانتوف 

* مرد بي زن هميشه پيراهنش پاره است و مردد زن دار اصلا پيراهن ندارد!
 " ضرب المثل ايراني" 

* ازدواج براي کساني که تصور مي کنند صبح روز بعد از آن ، آدم ديگري مي شوند موضوعي نااميدکننده است.
 ساموئل راجرز 

* مجردان بيشتر از متاهلين درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج مي کردند!
 اچ.ال.منکن

* تاهل يک کلمه نيست، يک جمله است و تمام ايراد قضيه همين است!
 دين مارتين 

*مرد با ازدواج روي گذشته اش خط مي کشد ولي زن بايد روي آينده خود خط بکشد.
 سينکلر لوييس

* مردي که درپي يک ازدواج موفق و شاد است بايد دهاني بسته و حساب بانکي پر و پيماني داشته باشد.
  گروچو مارکس

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هايي مي انديشد که شما گفته ايد اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از اين که شما حرف بزنيد به خواب مي رود!
هلن رولان

* هيچ گاه ازدواج نکردم چون سه حيوان خانگي داشتم که دقيقا نقش يک شوهر را به تناوب برايم ايفا مي کردند.يک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر مي کرد.يک طوطي داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بيراه مي گفت و يک گربه که هميشه دم دمهاي صبح به خانه بازمي گشت!
 ماري کورلي

* زنان با اين آرزو با مردان ازدواج مي کنند که مردان تغيير کنند... که نمي کنند.
مردان با اين آرزو با زنان ازدواج مي کنند که زنان تغيير نکنند... که مي کنند!

* خيلي بامزه است: هنگامي که زنان از ازدواج خود داري مي کنند اسمش را مي گذاريم عشق به استقلال اجتماعي اما وقتي مردان از ازدواج خودداري مي کنند به آن مي گوييم ترس از مسووليت اجتماعي!
 وارن فارل

* اگر مي خواهي براي يک روز معذب باشي مهمان دعوت کن. اگر مي خواهي يک سال عذاب بکشي پرنده نگه دار واگر مي خواهي مادام العمر در عذاب باشي ازدواج کن!
" ضرب المثل چيني"

* ازدواج ، سطل آشغال احساسات است.
 لرد ويول

پندهايي از استادان زن


زندگي ، رويايي بيش نيست . ( توکوزان ذنجي )

گرما يا سرما ، اين شما هستيد که آن را تجربه ميکنيد . ( کودو ساواکي روشي )

مرد دانا هيچ کاري نمي کند ، ابله خودش را به دار مي آويزد . ( دوشين ذنجي )

 ديدن تصوير يک کلوچه ، گرسنگي آدم را رفع نمي کند . ( کيوگن ذنجي )

 فقط نفرت است که انتخاب مي کند . ( کودو ساواکي روشي )

 به دنبال آن نباشيد که بودا شويد . ( دوگن ذنجي )

هزار چيز ، عاقبت يکي بيش نيست .  ( کودو ساواکي روشي )

 وابسته به سود و زيان ، ما آزاد نيستيم .   ( سوزان ذنجي )

خرد ، ارتباطي با محيط اطراف ندارد .. پديده ها و خالي تفاوتي با هم ندارند .             
( تايزن دشي مارو روشي )

اکنون پريشان نباش ، هرگز پريشان نباش .   ( کودو ساواکي روشي )

 جان آدمي ، في نفسه بوداست . ( باشو )

به جاي استراحت دادن به تن ، دل خود را آسودگي بخشيد . ( مومون ذنجي )

به هنگام گرسنگي مي خورم و به هنگام خستگي مي خوابم . ابلهان به من مي خندند و دانايان مي فهمند . ( رين زايي ذنجي )

هر روز ، روز خوبي ست . ( کودو ساواکي روشي )
 

?

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم