وقتي آخر يه قصه، غصه ي تلخ فراقه


خاطرات سبز و رنگي همشون يه مشت سرابه


قلم از سکه ميفته، چشم ميشه يه رود پر آب


دل اسير درد دلتنگي ميشه يه دشت مرداب


 


يعني اون روزاي آبي بينمون فنا شد و رفت؟!


يعني روزگار دلگير کار ما رو ساخت و در رفت؟!


يعني باز موج جدايي ساحل عشق و خراب کرد؟!


دوباره جاي ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!


 


حالا آهوي فراري! بلبل هميشه ساکت!


بيا اين قلب شکسته ،مال تو توشه ي راهت


 


يادته وقتي برات ترانه ي عشق و سرودم


به تو گفتم مثل روحي توي بند بند وجودم


من بت غرور بودم، يادته زدي شکستي


به فداي تار موهات گرچه راه عشق و بستي


قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهي هاي يک رود


کاشکي که نمي شکستيش ، آخه اون جاي خودت بود!


 


تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم


من برات؟؟! يادته گفتي ، فرق نداشت بود ونبودم


وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پيشم نموندي


حالا که غرور و قلبمو شکوندي


حالا که فاصلمون خيلي زياده و تو دوري


جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوري


نکنه روزاي سبزمون سياه شه


نکنه حتي بخواي هر چي که بينمون بوده، اونم تباه شه


 


حالا آهوي فراري! بلبل هميشه ساکت!


بيا اين قلب شکسته ،مال تو توشه ي راهت


 


نازنينم! کاشکي برمي گشتي پيشم


کاش مي دونستي نباشي، من ديگه بهار نميشم


کاش بدوني اگه مي خندم هنوزم


نمي خوام به روزگار بگم که از دستش مي سوزم


اما انگار قسمت اينه که يه عاشق باز بشينه


زير قطره هاي بارون، تا کسي چشماي خيسشو نبينه


اين منم درخت بي برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ي دلم نشسته


تبره ، انگاري اين بار پل وصل و هم شکسته....


 


برو آهوي فراري! بلبل هميشه ساکت!


الهي خداي عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت..