حکایت سوددهی
تاجری در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزیفروشش نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازهکار بود به تاجرگفت: “به نظر من این دوست شما دارد ضرر میکند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست میکند. ده نفر را هم اجیر کردهام تا در دهکدههای اطراف برای کوزهها و ظروف سفالی من مشتری جمع کنند. خلاصه هر هفته صد سکه به دست میآورم. اما این دوست سبزیفروش ما فقط هفتهای ده سکه گیرش میآید. به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟”
تاجر با لبخند گفت: “گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزیفروش تفاوت زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج میکنی و آخرش چقدر برایت میماند؟”
سفالفروش جوان مکثی کرد و گفت: “خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینهها را کسر کنم هفتهای پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمیماند؟”
تاجر با تبسم گفت: “در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینهها و مخارج چقدر برایت میماند و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار ودردسر نصیبت شده است. درست است که سبزیفروش مغازهاش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی، اما او با همین مغازه و سبزیهایی که دارد هفتهای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد. البته کار تو زیبا و ستودنی است. اما از لحاظ سودآوری من سبزیفروش را برندهترمیدانم.”
تاجر با لبخند گفت: “گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزیفروش تفاوت زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج میکنی و آخرش چقدر برایت میماند؟”
سفالفروش جوان مکثی کرد و گفت: “خوب راستش را بخواهید وقتی تمام هزینهها را کسر کنم هفتهای پنج سکه بیشتر برای خودم باقی نمیماند؟”
تاجر با تبسم گفت: “در تجارت اصل این است که همیشه بنگری آخر کار بعد از کسر همه هزینهها و مخارج چقدر برایت میماند و این مقدار درآمد به ازای چه میزان زحمت و کار ودردسر نصیبت شده است. درست است که سبزیفروش مغازهاش اول صبح پر است و آخر شب کاملا خالی، اما او با همین مغازه و سبزیهایی که دارد هفتهای ده سکه یعنی دو برابر تو درآمد دارد. البته کار تو زیبا و ستودنی است. اما از لحاظ سودآوری من سبزیفروش را برندهترمیدانم.”
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 14:15 توسط سپیده اسلامخواه
|
گاهی دنیای مجازی حقیقی تر از دنیای واقعیست.