صفی از آینه
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
ای شب تار عدم شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه کرب و بلایت
همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آنروز
که درخشید خدا در همه آینه هایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفضل
می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت
از فرا سوی ازل تا ابد ای حلق بریده!
میرود دایره در دایره پزواک صدایت
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت 9:28 توسط مهشید سادات طباطبائیان
|
گاهی دنیای مجازی حقیقی تر از دنیای واقعیست.